|
|
|
|
|
سلام به همه دوستان دیونه خودمون ما دوباره مخم بیام |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 21:52 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
اعضای محترم وبلاگ خوشحال باشید خبرهای خوشی در راه است از طرف خواستگار بیکار
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 14:15 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
اعضاي قدیم که معلوم نیست کجا رفتن اطلاعیه ندادم ولی دنبال یه نفر که معلوم نیست چی شده می گردم اگه پیداش کردین خبرم کنین |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 11:4 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
Vatan yani safe noon-o safe shir, vatan yani hamash dargir-e dargir, vatan yani hamin benzin hamin naft!!! hamin nafti ke toye sofreha raft vatan yani tamame sahme mellat, ye tike noon o baghi ham khejalat, vatan yani ke eslahate chini, vatan yani ke rooze khosh nabini, vatan yani hamin aeineie degh, vatan yani khalayegh harche layegh, vatan yani tahamol tab taghat, vatan yani hemaghat dar hemaghat!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:37 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
دیوونه ها غمو بیشتر بقیه می فهمن
امسال واسه صاحبای وبلاگ خیلی بده ۴ فروردین تصادف دایی مون پسر داییمون که ۴ سالش بود تموم کرد مامانش خیلی حالش بده مامان بزرگمون دنده هاش شکسته داییمونم اوضاش بی ریخته حالا داریم پسر خاله ۴ سالمونو از دست می دیم فقط دعا کنیم خالم و شوهر خالم که از هم جدا می شن حضانت و بده به خالم واسه ما دیوونه ها دعا کنین |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:36 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
جهت اطلاع همه دوستان
من همون خواستگار بیکار با اجازه رسمی صاحب وبلاگ به وبلاگ سر می زنم واگه دلم خواست آپ می کنم . به حرفهای بقیه هم کار ندارم البته الان خیلی خیلی نارا حتم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:41 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
(اول باید مطمعن باشیم بعد از خوندن این مطلب ما رو نزنید بعد بخونید )
قول می دین نه نمی گیم باید قول بیدن قول دادین ها زیر قولتون نزدید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! سلام کن! چه خبرا خوش میگذره بچه ها خوبن در سلامتی کامل به سر می برن هوب !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! راستی یه خاطره یادم اومد با اجازه می خواستم براتون تعریف کنم توی وبلاگ دیونه یاتونه پسورد که فراموش شده است تازه این بماند فیلتر هم شده مگه ما چی نوشتیم اهان خاطره ببخشید ما اونجا یه مطلب به عنوان ماکارونی در مجردی نوشته بودیم و امروز هم یه ماکارارونی در مجردی که تازگی برامون اتفاق افتاده رو براتون تعریف می کنیم دیروز بعد از ظهر تلفنم زنگ زد گفت من امیر هستم بیا اینجا با رحمان تنهاییم ما هم به طیاره درست گرفتیم و رفتیم اونجا ببینیم خوبن سالم هستن در سلامتی کامل به سر می برن هو !!!!!!!!!! خلاصه شد شب رحمان که رفت گورشو گم کزد الهی سر به تنش نباشه من موندم واین باجناق که می خوام سر به تنش نباشه من گشنمه امیر تعارف : رحمان برای شام نمی مونی ؟ خوب یه شبکه هزار شب نمی شه بمون !!!! خوب برو امیر چی بخوریم ماکاونی بخوریم ؟ می خوریم خوب پیاز و روغن و گوشت و رب بیار تا درست کنیم بعد از نیم ساعت . . . . . . . اینا چرا بیش از حد قرمز شده فکر کنم رب سوخته آب جوش اومد هووووووووووووووووووووووووووو قل قل قل قل قل قل قل قل قل قل قل ماکاونی کجاس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عطر هم بهت نمیدم !!!!!! خوب احمق ای به اینجا چه ربطی داره اخ دستم سوخت حال ندارم بقیش رو بنویسم باشه بعدن راستی ماکارونی که ته قابلمه یه استکان روغن بمونه چی میشه حال ندارم ساعت ۱۲.۳۰ شد بای |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 21:27 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
-پسر بودن يعنی چند تا نون بخر
2-پسر بودن يعني هي شماره دادن و هي منتظر زنگ بودن
3-پسر بودن يعني بد و بيراه گفتن به دخترايي كه تحويلشون نمي گيرن
4-پسر بودن يعني كادو خريدن برا ...
5-پسر بودن يعني جديدا زير ابرو برداشتن و پنكك زدن
6-پسر بودن يعني تا كي مفت خوري مي كني
7-پسر بودن يعني پس كي دفتر چه اماده به خدمت ميگيري
8-پسر بودن يعني به زور سيكل داشتن
9-پسر بودن يعني بابا پس كي ميري برام خاستگاري
10-پسر بودن يعني مثل خر حمالي كردن
11-پسر بودن يعني جوراباتو در بيار حالم به هم خورد
12-پسربودن يعني چرا كار نميكني جون بكن ديگه
13-پسر بودن يعني ببخشين ماشين و خونه هم دارين كه... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:29 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر شما ذاتا" انسان با كلاسي هستيد كه هيچ !!! در غير اين صورت بايد از هر فرصتي براي نشان دادن اين موضوع استفاده كنيد . شايد باورتان نشود ولي شما مي توانيد از جراحت خود نيز براي كلاس گذاشتن استفاده كنيد فقط كافيست جواب هاي زير را با اندكي قيافه موجّه بيان كنيد
اگر شصت پاي شما زير اجاق گاز گير كرده و شما ان را باند پيچي كرده ايد هر گاه علت آن را از شما جويا شدند بايد جواب دهيد : "موقع تكان دادن پيانوي بابام پام مونده زيرش
اگر صورت شما بر اثر جوشكاري زير آفتاب سوخته بايد بگوييد : از اسكي آخر هفته نمي تونم بگذرم
اگر به خاطر تك چرخ زدن با موتور براوو جلوي مدرسه دخترانه به زمين خورده ايد در جواب بايد بگوييد : با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف كرديم
اگر انگشت دست شما به ماهيتابه پياز داغ چسبيده علت آن را چنين بيان كنيد : ديشب با قهوه جوش اينجوري شد
اگر بر اثر ضربه ي چكش ناخن شما شكسته بايد بگوييد : "به سيم گيتارم گير كرده
اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن كوپني زير چشم شما كبود شده جوابتان اين باشد : "چند روز پيش توپ تنيس به صورتم خورد
اگر صورت شما بر اثر خوردن خرماي خيرات و چاي و شيريني مملو از جوش شده علتش را چنين وانمود كنيد: "كه خواهرتان از هلند شكلات زيادي اورده است
اگر ميني بوس شما در جاده خاكي چپ كرد و حسابي مجروح شديد بسيار عصباني بگوييد : "الكي مي گن زانتيا ايربگ داره
اگر كف دست شما به قوري سماور چسبيد بگوييد:"حواسم نبود ميله ي شومينه زيادي داغ شد
یعنی شما انقدر بيكلاس بودین كه همه اينو خوندين؟! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:0 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
سیلام
باز مو امدم ایدیفه مو خوام انجا یه چیزای بگم که شای شماها نتنن باورر کنن راستی مو خودمو معرفی نکردم مو همو خواستگار که بیکار بودم ولی حالا کار پیدا کردم خوب فقط موخاستم بهتان بگم مو می خوام ای وبلاگ ر راش بندازم از شما ها کمک موخوام اخه مو تنهایی که نمتنوم ایه همه کار تنها انجام بدم س شما ها هم کمکم کنن خوب دیر وقته فردا صبح کلیه سحر موخوام برم پادگان ها بهتان نگفتم مو سربازی رفتم خوب موکه گفتم حالا بیکار نیستم خوب سر بازی هم یه کاره فلا تنها تان مزارم راستی یه ارزل بود (امیر) به مو زنگ بزن که بریه ایه وبلاگه با هم جلسه بزارم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 22:9 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
نِمدِنُم چرا به حرف مُ گوش نِمِده خِسته رِفتُم چرا به داد مُ نِمرِسِن یکی نی به مُ یِ بدبخت کمک کِنِه چقد شما نامردِن والا چیزی ازتان کم نِمِره مگه نِمتِنِن یه کم کمکِمان کِنِن چی بُگُم بِهِتان که مرام نِدِرِن والا دیگه ذله رِفتم چرا ؟ یعنی نِمِدِنِن . خوب خدا شِفاتان بده .مُ دیگه دِرُم از دست شما می میرُم . خوب آخه یکی نیست به مُُُُُ بگه چرا از بین اینهمه یه دفه رفتِن سراغ عمیر (همو امیر خودمان) این همه اراذل و اوباش تو شهر ریخته یه دفه باید بیَن ای شووَره خواهر مُ خوب درست وضعیت او خطریه ولی خوب انقد عرضه نداشتین که بگیرینش باید فرار کنه خوب من لجم می گیره انقدر باید ادعا کنین بعد نتونین یکی مثل امیرو بگیرین ببخشید خیلی اعصابم بهم ریخته که نتونستن بگیرنش برای همین لهجم نصفه نیمه رفت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 9:46 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
ممنون از لطف زهره جون معرفی خیلی کاملی بود
گفتم شما که انقدر اصرار دارین بشناسینش عکسشو هم واستون بزنم ولی هنوز بدستم نرسیده اگه بشه تو پست بعدی منتظر باشید |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 13:39 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
الهی تو بمیری من نمیرم.......سر قبرت بیام پارتی بگیرم.......الهی سرخک و عریون بگیری.......تب مالت و بلای جون بگیری...... الهی از سرت تا پات فلج شه........کمرت بشکنه دستت سقط شه......الهی حصبه و عریون بگیری......تو راه بیمارستان بمیری........الهی کور بشی چشمات نبینه......بمیری گم بشی حقت همینه! الهی آسم بگیری.......هنوز که زنده ای ٬ پس کی میمیری؟.....................به در بردی از این ها جان سالم؟..........الهی درد بی درمون بگیری |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 14:1 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
راستي مي خوام سوابق شما رو لو بدم اول از همه نوبت آقا اميره يعني:دوست خواستگار خواستگار جدید خواستگار خواهرت دوست دوست خواهرت خواهر دوست دوست خواهرت خواهر دوستت الان كه نه اول اين رو ببينه آمادگي داشته باشه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 9:34 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام قسمت اول ساعت 4 بعد از ظهر با2 نفر آدم وقت نشناس قرار داشتيم حال ندارم بقيشو بنويسم هه هه هه هه هه ............... ولش كن حالمون گرفتن حالشونو مي گيريم ساعت 5:15 اومدن رفتيم گشتيم تا ساعت 6 و بعد با اين با جناق نامرد پايان قسمت اول گشتن دنبال چيزي كه نمي دوني كجاس خيلي سخته ولي گوشت نداشتيم بيچارگي سويا هم نداشتم آشپز ما كه همون باجناق بي معرفت ما بود ما رو فرستاد دنبال سويا خريدم امديم شروع كرديم به درست كردن واي واي واي سماور ابش خوشك شد ؟؟ من زنگ زدم به خاله جونم امير از من پرسيد رب كجايه چي گفت ن م ي گ م نه خودم مي گم تو نمي خواد بگي امير................... كجا مي خوام برم ؟ تنها ميرم ؟ من بگم من بگم (امير) نه تا اينجا شو گفتم بقيشو هم مي گم نجمه امير رفت رب خريد خوب ما دو قاشق رب مي خوايم امير آقا رفته يه قوطي رب خريده راستي غذا فعلا تا بعد از شام . . . . . . . . . . آخ چقدر خوردم من كه دارم مي تِركم اين كه اينجا ولو شد امير بريم نرگس نگاه كنيم . . . . . . اه اين فيلم نر گس هم چي ترسناك شده خب نميگه اگه دوتا ني ني مثل ما خونه تنها باشن ميترسن امير زنگ زد خونه و طبيعي كرد كه خودش بعد قصه شو براتون تعريف مي كنه من كه خوابم مياد ولي امشب خواب حال نميده پس چي حال ميده كي به فكر مايه مثلا از ساعت 6 منتظره يه تلفونيم دوتا موبايل يه خط سابت كي به ما زنگ مي زنه نه دري نه ديواري نه صدايي فقط زنگ مي زنن آمار مي گيرن نه اونا زنگ نمي زنن كساي ديگه زنگ مي زنن نمي خواي بياي خونه خبر از sms خلاف ميدن خبر از خراب كاري ميدن اين موبايل به درد چه مي خوره ؟ به درد اين مي خوره كه بهت زنگ بزنن بگن بيا فلان جا ما اونجا منتظريم ... ما كه مي خوايم بخوابيم چون فرادا قرار داشته بيدم ساعت 6 صبح خواباي خوب به به نيد دوستون داريممممممممممممممممممممممممم نويسنده ها خواستگاراي يكي غير ديپلمه بيكار و يكي ديپلمه يبكار
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 23:22 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 10:19 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
من الان يه خورده ( فقط يه خورده) عصباني ام چرا؟ چون مي بينم كه اين آقا محمد پستي و كه بايد مي زد كامل نزد يعني بقول خودش به دستورات مقامات بالا عمل نكرده ماهم به همين دليل ايشون و جريمه مي كنيم ايشون از اين لحظه به بعد جزو اعضاي اين وبلاگ محسوب نمي شن |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 9:21 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
اولاْسلام
من حديثم اين پست رو واسه هستي مي زنم پس نخونش نخون ديگه دوماْ من پشت سر تو حرف زدم؟ نه!!!!!!!!!!!!! اصلاْ منو چه به اين حرفا آره ديگه تو بودي همش مي خواستي ببيني ايشون كت و شلوار پوشيده يا نه بعد مي خواستي ببيني چي كار مي كنه و هزار تا..........( لهجه ي من ضايع ست ؟ اصلاً مُ لهجه دِرُم؟ ها ؟ نه بُخُدا يكيتان بِگِن مُ لهجه دِرُم؟ نگران نباش چند روز ديگه يه ايل و تبار ديگه از اقوام امير خان ميان كيف كردم خوب حالتو گرفتن مگه چيه دلشون خواسته بيان عروسشون و ببينن به تو چه؟ حالا وقتي مادرشوهرت اومد اگه گذاشتم ببيندت اون نقاشي م خودم مي كشم اين همه كاري كه من واست كردمو نمي بيني من نبودم ديروز واست قاشق چنگال آوردم؟ راستي نكبت هم خودتي اينجا نبايد فحش بدي عوضي راستي من براي اين پستاي طولاني مي زنم كه مردم يه كم بخوابن آخه اين طور كه معلومه يكي از معضلات جامعه كم خوابيه منم مي خوام به مردم كمك كنم كه بتونن بخوابن راستي مردم احتياجي به هلوي تو ندارن ميوه فروشي ها از اين نوع رو دارن فارسي رو پاس بداريم راستي مسائل عاشقانه رو اينجا مطرح نكن راستي محمد دوستت دارم(اين با اون فرق داره) حالا هم باي |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 9:34 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام چند روزه اين ديوونه همش داره پشت سر من حرف مي زنه حالتو مي گيرم حديِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِث اول راجبه خاستگاري من فضولي مي کردم؟ اصلا به من مي ياد فضولي ؟ آخه اين حرفا چيه پشت سر من مي زني با اون لهجه ي ضايع؟ ميبينم که اومد بالاخره البته بدون کت شلوار (شانس آوردي محمد) خب اينارو ولش کن حوصله ندارم اصلا چرا اينقدر ضد حال مي زنن اينا تا حالا خودش بود فقط حالا فاميلاشم قاطي شدن منظورم حديث!!!! ديروز داشتم با امير جون صحبت مي کردم که يه دفعه مادر خواهر محمد اومدن تو اتاق چه ضد حالي به امير مي گم خداحافظ ميگه چي شد يه دفه ميگم نميتونم صحبت کنم ببخشيد بعدن تماس مي گيرم (آخه من کي اين جوري با امير حرف مي زدم ؟) اونم که تعجب کرده بود زنگ زد به محمد حالا کجا وسط مجلس خاستگاري (يکي ندونه فکر مي کنه اين تماس از پيش تعيين شده بوده واسه نشون دادن موبايل داماد) مامانش اينا اومدن اينجا که مثلا هاني رو ببينن ديگه چند بار آخه اين توفه مگه ديدن داره ولش کن بابا اين قضيه رو ....فقط گير کردن سر محمد به طناب لباس چقدر خنديديم اگه مي شد عکسشو بگيرم حتما مي زدم اينجا حالا مي گم نقاشيشو بکشن راستي تو کي واسه من آب آوردي نکبت که خرابکاري هاي خودته تقصير من ميندازي راستي امير دوستت دارم (نميدونم چه ربطي داره به اينجا ولي ....) نمي خوام مثل اين حديث پستاي طولاني بزنم که بينش خوابتون ببره پس تا هِلو ي ديگه باي |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 6:11 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام این اولین باریه که من اینجا دارم من برات مطلب می زنم آخه از مقامات بالا به من دستور رسیده که اینجا از طرف خودم قضیه دشب رو بنویسم
خوب من ظهر خونه مثلا خواب بودم که دیدم یعنی شنیدم مامانم داره با تلفن صحبت می کنه می گه .... هستم مامانتون تشریف دارن منم تا آخره قضیه رو خوندم مثلا خواب بودم ولی تو دلم داشتم جیغ می کشیدم خلا صه هر چی بود ساعت شد ۴ بعد از ظهر من ماشین رو برداشتم رفتم بیرون ساعت ۵ شد دیدم تلفونم داره زنگ می زنه خندم گرفت جواب دادم داشی بود گفت بابا می گه بیا می خوایم برین جای منم گفتم الان اومدم رفتم خونه رسیدم در خونه اونا دست و پام داشت می لرزید بقیشو هم که خودشون نوشتن لازم نیست من بنویسم دیگه خسته شدم بقیه شو از خودشون بپرسین
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 18:6 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز زنگ زدم بهش و گفتم که به مامانت بگو زنگ بزنن آخه من .............(خجالت)!!!!!!!(من و خجالت؟؟؟؟؟؟؟)!!!!!!!!!!طاقت ندارم
به روش هم نياوُرد (البته word pad)
(آخ مامانش نمي دوني نقشه اي واست کشيدم با اينترنت هم آپ ديتش کردم و کامله خبر نداري از الان مي خوام دستت و بشکنم) مشکلات زيادي داره
چرا مي گم توضيح مختصري داد منم شرايطمو گفتم يه لحظه اومدم بپرسم متولد چه سالي هستين خنده م گرفت اما کسي نفهميد جز خودش و يه تيکه که هيچ کس حواسش نبود گفتم دوستت دارم ولي بازم خودش حواسش بود
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 16:14 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
توي خونه ام اسم خواستگار که مياد بچه ي خوبي مي شم2 روزي مي شه که حالم خوب نيست ديروز به مامانم مي گم چايي حاضره ؟ مامانم گفت نمي دونم رفتم ديدم سرده سماور و روشن کردم و رفتم وقتي برگشتم ديدمهنوزم سرده بعد چند دقيقه مامانم رفت توي آشپزخونه گفت چه بوي گازي مي ياد ................ بدون زدن کبريت مي خواستم سماورو روشن کنم آخه شمعک سماور خرابه!!!!!!!!!!! مامانم تا اين حرف و زدفهميدم قضيه از چه قراره اومدم برم توي آشپزخونه پام خورد به يه ليوان ليوان شکست بي خيال سماور شدم مامانم گازو قطع کرد وسماور و روشن کرد بعد دوباره گازو وصل کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جارو برداشتم و شيشه هاروجمع کردم بعد که کارم تمومشد هستي گفت برو برام آب بيار! (چه پر روئه) رفتم آب بيارم شيشه رفت توي پام خلاصه حسابي خرابکاري کردم هستي هم يه گوشه نشسته بود و مي خنديد خداييش ايناهم ديده بودن منحالم خوب نيس درس و حسابي حالموگرفتن به نظر شما اگه در اين موقع مادر.......... ميديد ديگه سراغ من مياومد؟ ناهارو بيرون بوديم وقتي برگشتيم رنگم پريده بودوحالم بد .......... اما نمي تونستم بخوابم پاشدم و دورخونه راه مي رفتم مامانم گفت چايي دم کن وقتي چايي رو دم کردم گفت خودتون چايي بريزين هستي گفت برو چايي بريز مثلاً تو عروسي ديگه( من نمي دونم اين مثلاً يعني چي؟) گفتم نمي تونم بيارم مي ريزم ولي خودت ببرآخه انقدر حالم بد بود که تا يه چيزي دستم مي گرفتم از دستم مي افتاد بالاخره چايي رو تا توي اتاق آوردم هستي چايي رو از دستم گرفت به مامان و بابام دادو واسه خودمونم گذاشت اونروز زياد راه رفته بودم (بعد از اون دفه يه خورده که راه مي رم درد پام شديد مي شه) درد پام شديد شده بود و نمي دونستم چي کارکنم ( آخه وقتي هم که دردش شروع مي شه ديگه نمي تونم يه جا بشينم دائم راه مي رم اوندفه که خوردم زمين از درد اشکم در اومده بود ولي نمي تونستم بشينم ) يه دقيقه خوابيدم که خواهر کوچيکم پريد روي پام درد پام کم بود اينم پريد روش بيشتر شد باز پاشدم راه رفتم ايندفه بالاي سر مامانم صداشون در اومد که سرمون گيج رفت يه جا بشين گفتم نمي خوام تا اينکه هستيگفت بابا راضي شده بگير بشين يه دفه برق از کلم پريد همونجا نشستم و سوال کردم مامانم داشت به من مي خنديد و گفت مي خواستم بهشون زنگ بزنم تو هي مي گي حالم بده منم انقدر خوشحال شدم سريع دوباره راه افتادم خونه رو مرتب کردم و ظرفهارو شستم نمي دونين چه بدبختي ايه که من گرفتار شدم آخه چرا بايد دانشگاه قبول شي بعد مامنت زنگ بزنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستي قسمت بعدي خواستگاري در راه است..................... انتظار |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 6:33 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
فکر نمی کنم هنوز تعداد اعضا به حد نساب رسیده باشه درنتیجه از آپ نکردن آن معزوریم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 8:35 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
---------------------------------------------------------- اعتراضات رسمي يک ني ني چهارده ماهه! با تکيه بر ضرب المثل مشهور؛ فلفل نبين چه ريزه، بشکن بريز تو آبگوشت!!! آقاي پدر! در کمال احترام خواهشمندم اينقدر لب و لوچه ي پياز خورده ي غير پاستوريزه، و سار و سيبيل سيخ سيخي آهار نشده ات را به سر و صورت حساس من نماليد! plz خانوم مادر! جيغ زدن شما هنگام شناسايي اجسام داخل خانه توسط حس چشايي من، نه تنها کمکي به رشد فکري من نمي کنه، بلکه براي دبي شير شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم يکي از اجسام داخل خانه محسوب مي شود! پدر محترم! هنگام دستچين کردن ميوه، از دادن من به بغل اصغر آقاي سبزي فروش خودداري نماييد. چشمهاي تلسکوپي، گوشهاي ماهواره اي و سيبيلهاي دم الاغي اش مرا به ياد قرضهاي شما مي اندازد! مخصوصاً وقتي که چشمهاي خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهايش " بول بول بول بول" مي کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهي کف شامپو تو چشت! شب بخوابي خواب بد ببيني! جيش کني تو شلوارت! مادر محترم! شصت پا وسيله اي است شخصي، که اختيارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعي در خوردن شصت پاي شما نمودم، گير بدهيد! آقاي پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جاي پرت کردن قابلمه و ماهي تابه به روي زمين، از چيني هاي توي کابينت استفاده نماييد! اکشن بودن دعوا به همين چيزاست! خانوم مادر! از مصرف هله هوله ي زياد پرهيز نماييد! اين عمل نه تنها براي سلامتي شما خوب نيست، بلکه موجب مي شود که شيرتان بوي" بچه سوسک مرده" بدهد. آقاي پدر! کودکان توانايي کافي براي حفظ جيش خود ندارند و اين توانايي هنگامي که شما شکم مرا "پووووووف" مي کنيد به حداقل مي رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم! خوشحالم که نی نی ها هم به جمع ما اضافه شدن |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 8:33 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
يه دوست جديد با نام جنجال آفرين درخواست كردن كه اين مطلب رو براشون عنوان كنيم:
baradaran va khaharan : man kheili mostamandane az shoma taghaza mikonam vase mane bi kasoo kar 1 GFe tar کمکش کنین از یه دیوونه خواهش می کنیم بیاد و با این دوست گرامی دوست بشه آیدیش:janjal_afarin
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 8:8 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان يكي از دوستان من مي خواست اينجا عضو بشه و تصميم گرفت نامه اي رو كه نتونسته واسه ي عزيزترين كسش بفرسته اينجا بذاره تا شايد ببينه
از طرف دوست عزيزمون آقا مسيحا۲۶ ساله از تهران
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 7:52 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
و در ضمن من و خواهرم یعنی حدیث و هستی می خوایم چند برنامه ی جدید و چند قالب رایگان رو هم در اختیار شما بزاریم از این به بعد باید منتظر خرابکاریهای جدید ما باشید در ضمن عکس هاتون رو هم برای ما بفرستید همینطور نقاشیها ی خودتون رو |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:59 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا من و نجات بده
همه توی خونه قصد جون منو کردن خواهر کوچیکم یه بار چوب برداشت محکم کوبوند تو سرم دیروز بابام داشت با در ور می رفت یه دفه در کنده شد و اگه سریع کنار نرفته بودم در خورده بود تو سرم مدرسه ثبت نام کردم از وحشت حالم بد شد غش کردم افتادم تو بغل معاون اونم پرتم کرد زمین آخه دیگه کی میخواد بلاسرمن بیاره زودتر لطفاً والا از ترس دق می کنم همه تون رو دوست دارم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 7:37 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
از این به بعد قراره هر چند وقت یه بار به یه لهجه ی خاص گیر بدیم و ...
خلاصه خرابکاری بعدی رو شروع کنیم شما هم به ما کمک کنین |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 7:31 توسط دو ديوونه
|
|
||
|
|
|
|
|
شمن استقبال شما دیوانه های عزیز من استعفا م رو پس می گیرم و در ضمن اعضای وبلاگ رو به شما معرفی می کنم
۱-امیر (۱۵،۱۸،۱۱،۱۰،۹،..) ساله ازمشهد (شناسه :دوست خواستگار خواستگار جدید خواستگار خواهرت دوست دوست خواهرت خواهر دوست دوست خواهرت خواهر دوستت ) ۲- شیطونک ۳- محمد(شناسه :خواستگار بی کار) از مشهد ۴- الی ۲۰ تی ۵- زهره عشق فابی ۶- مرتضی داداش زهره عشق فابی (همون دروازه بان ماهر) ۷- علیرضا یا همون کاکتوس بی خار ۸-عاطی ۱۵ ۹- کامی جون ۲۱ تهران ۱۰- مریم دیوونه ای ۱۵ ساله اهل مشهد در ضمن اعضا ی محترم شما نه آیدی گذاشته بودین واسه ما نه اینکه مشخصه ی دیوونگی تون رو انتخاب کردین یعنی سپردین این کارا رو به ما؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 7:24 توسط دو ديوونه
|
|
||